بلاگ
بلاگ

بلاگ

نهال خوبی

چون نفس میرود زندگی میرود

حاصل این نفس بهر چه میرود

چون تفکر کنی در  همین خود نفس

پی بری کین چنین هم انسان میرود

جسم در پی زندگی خود کجا میرود

خاک گر شوی کیمیا میرود

کیمیای خرد بهر خاک بذر شود

بذر این از خرد در خاک کی رود

چون تفکر زخاک نه جسم میرود

چون تفکر کنی حاصلش پر کنی

جسم اگر خود رود روح به کجا میرود

جسم در خاکدان گر بپوسد انسانها تفکر زآن ماند در این جهان

گر تفکر زخوبی زحاصل مهربانی شود تفکر خوب بماند اگر جسم میرود

حسام الدین شفیعیان

/فصل رفتن ها/

اسطوره ی تاریخ کهن


شوالیه ی درد های زمین

قصه ی ماقبل از عدم بر ختم

جایی در قصیده ی تبلور پنهان از زندگی

پازلی از چند اپیزودیه غمبار از فصل زمستان تا پائیز

تک نواز سمفونی مرگ قطعه ای از متینگ تنهایی

بار شکستن ماضی های بعید هر چه قبل بود حال بعید

تکرار فاعلاتن فاعلاتن های فالش

مغز تمامیه مداد هایت برایت غم مینوازد

نت هایت را کمی آرام بر ساز زمین قطعه کن

اینجا فصل رفتن هاست

حسام الدین شفیعیان

کشتی و طوفان

ای  کشتی زطوفان اگر رد کنی

زساحل چو لنگر اگر  پرت کنی

زاستحکام کشتی مشو کاپیتان غرور

اگر ورطه طوفان زخدا یاد کنی

زآن در ورطه موجی غمین

زخوشحالی زآن چون رد کنی

زبهر خطر اگر این خطر رد کنی

همیشه زخدا چون توجه کنی

ببینی که دریا همی  ساحلست

که از آن تا به آن چون چو برگردی زدریا موجو طوفان به یاد خدا چون توجه کنی

در آن گر موجو گر آن خطر زبهر توکل زیاد خدا در آن موج سهمگین چو در بر رد کنی

خطر را ز خود و مسافران چون بر موج ها رد کنی

زآن در توجه همیشه زآن که نجات بخشد آنکه به او توجه کنی

که هست در پی نجات  انسان چون  انسان توجه زجلال قدرت او کند

همی در جلال خدا  انسان چو  عاقبت بخیری پر کند

زقوت زاو پر شود در زمین

صعودی خوش چو رنگین کمان پر کند

حسام الدین شفیعیان

تیک تاک ساعت

تیک تاک ساعت  که میگه این غروب رخت بر میبنده

توی یک ساعت شنی وسط نقطه غمینه

هر دلی دارد هوایی این هوا بازم غمینه

تیک تاک ساعت که میره باز هوا ماتم بگیره

این غروب ماتم انگیز توی این قصه چنینه

باز بگو با من غریبه حرف آشنایی چنینه

این چنین خود در همیم باز در درون آینه غمینه

درد را فریاد  چه حاصل خود بگوید قصه همینه

لالادل لالا لالایی خواب بود شب که اسیره

بند در خود در قفس شد این قفس ماتم نگیره

در قفس لانه بگیریم در شکن خود در باز این چنینه

شام تا صبح غزل خوان این غزل تا خورده اینه

من نگویم در درونت خود برون در باز با خود باز درونت

رفته ام ای در خود از خود گمشدم در خود در غمم چون

باز کن پنچره ای را باز کن این قفسی را

در قفس خود در درونیم از قفس خود در برونیم

شادی از رخت سفیدی رخت بر بند از رخت کهنه

میتوان بالا درون آسمان عکس خود را در درون قاب عکسی گر بگیریم

این زمین تا آسمانها از زمین رختی نو بر بگیریم

من زبالی گر ز زخمی بال را مرحم بگیریم

ماه در گوشه چشمی گردش ایام ببینیم

فصلها را چون ترنم باز باران را نو بگیریم

ساقه ای خشکیده در کنج اتاقی در بر گلدان جانی تازه گر بگیریم

با من از شبهای روشن یا که در روز نوری بگیریم

ای شب از ستاره باران کهکشانی نو بگیریم

این زحرفی در درونست نو زنو تر نو بگیریم

خشکی اگر قایق بخواهد قایق اگر ساحل بخواهد

ساحلی را نو بیندیش تا که در کشتی به شوری نو بگیریم نو بگیریم

موج ها در خود تلاطم قایقی شکسته بودیم تا به نو در خود گذشتیم

بادها را ساحل بگیریم تا نوایی تازه افروز خود بیفزانی در خود چراغی

فانوسکی میزد چو نوری در میان دریا چه زیبا میشد از آن راه بگیریم

ماهی ها را روشن ببینیم گرچه آبی گر گلالود نو نگر گر نو بگیریم

در همین شب های روشن چون به نوری تا بیابیم ساحل بگیریم

حسام الدین شفیعیان

/پشت پرچین اقاقیها/

دل دلکنان دل بطلب که دلی داری دست

آری از دست برون یا که خودت گلی داری زدست
زخم بر قلب زدن کار همی آسان بود
کاشت آن گل به دلی که دلش دریا بود
رود شد عشق ولی در پی دریاها بود
پشت پرچین اقاقیا کمی نور زرخ مهتابان بود
شاعر-حسام الدین شفیعیان