بلاگ
بلاگ

بلاگ

((تپانچه پدربزرگ))

((تپانچه پدربزرگ))

تپانچه پدر بزرگ هیچگاه شلیک را بخود ندید

در کنج اتاق برای زندگی آجری سرد شده بود

مدال های او را کلاغ های پارک با خود بردهبودند

هیچکس باور نمیکرد مرد تنهای نیمکت شکسته ی پارک

ژنرال جنگهای پر از پیروزی باشد

او تاریخ را با خود به تنهایی اش میبرد

و سکوت مرگبار تابوتی شده بود از خاطراتش

حسام الدین شفیعیان

شب های مریخی شب های ونوسی

شب های مریخی شب های ونوسی

شب های زمینی سیارک های دور افتاده منظومه فکری

راه تلاطم انسانها با کجای منظومات شمسی قمری زندگی

سیارک های شبیه زمین واره آیاهای زندگی بوده یا نبودن های مشابه

جایی فشرده از گازو جایی سرمای بی اندازه اما ای انسانک ها

آیا تمام این سیارک ها شباهت های بدنی دارد یا انسانی

شاید زمین برای موجودی مرگ باشد شاید برای زمینیان مریخ یا سیاره ای تازه کشف شده مرگ

چه کسی میداند در این همه سیارک ها چه شده است چه کسی میداند چه بوده است

ما بی شباهت به چه بوده ایم یا شبیه کدامین سیاره

اینها هنوز اول راه هست در قدرت خدا چه میدانید چه ها هستو بوده است

این بعد دید های علم بشری هنوز در دریای خدا قطرات قطرات میشود به سمت دریا

و چه کسی میداند موجودی در کجای منظومات فکری با ماست یا ما با او

آیا حیات آیا زندگی فقط زمینست

کجایند میلیارد آدم های درگذشته و حال میلیاردها آدم

اری قدرت خدا حتی آدم را حتی حوا را حتی انچه نیست دارد

آنها نمرده اند به مقدار زمینی آنها کجایند در بعد دیدگان این زمان طولانی

اگر گوییم اسرار هستی اگر گوییم چه میشود و چه شد و کجا رویم چه شود

آیا علما و دانشمندانو فیلسوفانو قدیسینو همگان چه بعد مقیاس را دریافت میکنند

آری همه بعد نظرات همه بعد گفتمان ها و همه بعد نظریاتو همه محترمند در جایگاه رفیع هم اندیشی نه برتر اندیشی

Hesamshafieian

/سکوت..شهر..آجر/

/سکوت..شهر..آجر/

سکوت شهر یک نفر وسط هیاهوی نصف شب
جایی خط افق از مهتاب نیمه شب
تا چهارراه سقوط خط استوای دو قطب شهر
وسط جمعیت خالی از کوچ نشینی آجرک های درون شهر
صدای خالی از فریاد حجمه ی بغض تاریک اواسط دور نیمکره ی نصف شهر
آدمک در بلندی سوت ستاره ی دنباله دار وسط کهکشان دور چرخش جاذبه ی شهر
تن تنگ ماهی ادمک شده قفس از ماتم تن در آدمک ماهی شده
صدای رگبار تیک تاک ساعت دقیقه های خاموش شب زده ی وسط ریل قطار زمین از دور
جهان برگرد شهر
حسام الدین شفیعیان

/سمفونی در هم ریخته/

/سمفونی در هم ریخته/

یکی صدا زد سهراب
هوشنگ برگشت گفت توی محراب
یکی رفت محراب ادب سنگ مزار قشنگ
نشست گفت قایقت جا دارد یا غرق شده در نسل قشنگ
ناگهان صدایی آمد یک نفر صدا زد محسن
اگر قایقی داری نندازی درون آب
میبرد قایق را درون آب به موج ضربه ای قشنگ
ناگهان خشم در هوا در گرفت رعد و برق بود که صدا از سر گرفت
باران بارید شاعر رفت
صدای کجایی را ماهر دف
مرغ باغ ملکوتم قدیمی شده بود
خرچنگ میزد درون آهنگ چنگ
طوطیا رفتیمو بلبل نغمه خوانی میکند
اصلان در هم صدای سمفونی شاعران خواب بیدار شده
قطعه نهم بتهوون را موتسارت شده
چرچیل هم جملات قصار قطار شده
سوسولینگ هم موسیل مثل ماست شده
تقاطع قانون جبر و اختیار داشت استوا
خطی کشیدند والا داشت استوار
جغرافیای زمین را سالاد سزار زدند
روی نان خشک سس بی قطار زدند
گوجه ای شد قسمتی از جغرافیا
از بس تانکو موشک به نقطه های زمین و جغرافیا زدند
توپ چهل تیکه سوراخ سوراخ شده بود
گاندی را بسته بندی روی چاپ زده اند
فلسفه چهار مضربی را قطعه قطعه کردند روی آب شناور ته آب زده اند
خط صفر بسته تلفن را صفر و به اضافه یا منتها زده اند
حسام الدین شفیعیان

/مثال شعری که مرا با خود ببرد/

/مثال شعری که مرا با خود ببرد/

مثال شهری در و دیوارش حرف میزنند
اصلان پرنده هم برای خود دف میزند
هر آدم انگار توده ابر مکرر میزند
دانشمندی همه شده اند که با هم نی و بر دف میزنند
حس شعر مرا در خود برد شاعر گاهی جوشش مکرر میزند
ترسم نفرین مادر شعر مرا بگیرد
از بس جوش چاپ شعرهایم میزند
گفتم قطع درخت شعر بشود
ممیزی روی شعر در هم بشود
خواندم شعری اصلان ممیز را فراموش زده ام
گفتم بیست و سی که آخر همه حرفها هست
سی را سی سی کنم یا چهل ورق مداوم بزنم
گفتم الان کتاب میخورد خاک کنج قفسه
دیدم کودکی کتاب را برداشت خط خط بزند
ترسم بمیرم کتابم را آب ببرد
مرگ گفت همه دنیا را هم اگر آب ببرد تو را خواب نبرد
گفتم داستان نویسم گفتا داستانویس را هم غم نان ببرد
گفتم خواننده شوم ترسیدم مرا با بی دفنی حافظ یکجا ببرند
گفتم جنازه شوم بهترست نگاهی در آینه کردم خود را هم از یاد ببرم
حسام الدین شفیعیان