بلاگ
بلاگ

بلاگ

/رد شدن از خود درون ساختن زخود /

/رد شدن از خود درون ساختن زخود /

رد میشود مردی از سنگ بی قبری
سنگ در صدا آمد ای مرد چه میجنگی
گفتا زبهر رفتن گفتا زمرده افکن
نظر بیفکن از قبر ببین چه سرد هست مردن
ما تند دویده رفتیم ما کند دویده رفتیم
ای زنده زمردن مردن زتند دویدن
مرگ ارابه ران قصه مرگ اسب تیز دویدن
مرد از نظر زسنگی قبر از نظر زمردی
گفتا کجای قصه مردن دارد غصه
گفتا نگاه بیفکن دور ورت زسنگها
تاریخ نموداریست آغاز زپایان ربودن ها
گفتا زطفل افکن پیرو جوان بیفکن
افکنده شو زتاریخ رد شو زمردن از من
گفتا چه شد مردی گفتا زمرگ جستن
گفتا زجستنی تو خوب دونده افکنی تو
مرگ گهواره واره هستش کودک بغل زدستش
چندو زسن و سالی بغل فتاده آهی
نگاه نمود دوری نه سنگ بود نه قبری
خود در نظاره افکند خود مردنش بیفکند
زیر همی رفتن روی همی ماندن
بهر کفن بجنگی بهر کفن نیرزد
چون هر چه هستی ماند جز کفن زماندن
نه تن خود بماند نه پارچه نه سنگی
در این جهان نظر کن چند میلیاردو چندی
رفتن زرفتنی نو ماندن زماندنی نو
نه کهنه ماند نه نویی نه مانده چو زنویی
مرد سنگ را شکستش خود در میان شکستن
هم تاریخ شکستن هم ماهو هم به سالی
کودک زآواز شو چون ماه به ماه زسالی
هان ای که تند دویدی آهسته ران دویدی جستن دویدنی نو
جستن زنو زنویی مرگ ارابه ربودن جسم ارابه ران بودن
تاریخ را ورق زن نه اسب ماندو نه راندن نه ماه آن همان دم
نه خورشید زنودم دم دم زنو تولد دقایق گریه زخنده
خنده زنو گریه زبردن تابوت جهانی تابوت دواندن
شادی زقصه ها رفت گریه زقصه ها ماند
گریه زقصه ماندن شادی زقصه راندن
گفتا جهان نیرزد چون خنده چو زگریه
بین همی دو دم را فرصت زجای غصه
مرد را نگاه کردی قبر را نظاره کردی
سنگ را شکست تاریخ زیر دمی دمی نو
قاصدک شعر مرا برد کجا
قاصدی برد برای غم آن جا زنو
قصه از اول خط بود چه شد
یکی بودو یکی نبود چه شد...
شاعر-حسام الدین شفیعیان

/فصلی نو/

/فصلی نو/

غزل سر فصل هر شوق بهارست
بهار در فصل پائیزم خزانست
چو بر پائیز نگاهی میشود شد
زمستان هم شروع طلوع هر خزانست
به شعرم گر زچنگی بر بیایی
زنغمه خوان غزل آلالگان است
به فصل نو رسیدم از بر شعر
که شعرم رنگین کمان روزگارست
حسام الدین شفیعیان

جهان به وسعت یک اتاق سیمانی

جهان وسعت یک اتاق سیمانی

آجرهای یخ زده پرندگان سرما زده

نور تابش درون را زمین خط  از خط ضربدر زده

خطوط شعر همه ی آدمک های بارانی

پنچره ی درون خود سالهای تاریخ نزده

تقویم یخ زده روزهای برف زده

سالشمار رفته از یاد آلزایمر موقت آدمی را بر هم زده

دیالوگ های منحنی مار پیچ از پیچیدگی برون تاریخی

یخ های قطبی قاموس تمام قانون ابدی

منهای منهای منها جمع تفریق از منهای پنهان

روز شب ماه و خورشید ابر

زمین سیاره ی تنهایی از روشنایی علم مدرن

سیاره ی تمام انسانهای رفته بر آمده از رفته ی نیامده از آمده

سوت میزنی سوتکی مثال سوت شدن فوت میکنی شمع را تقویم را خود را

سفارشی ترین بی سفارشی سفارش نشده سفارتخانه ی کشور رویایی

تمام خاطرات را نمکی برد یک نمک نداد انگار خاطرات را نان خشک نمک نداد

نوستالوژی گاری های شیری و نانی و پاکت شیر شده از بطری های خالی

موتور سیکلت شیر آورده و بطری خالی را برده

تمام خاطرات را بردم به پاییز برگ را دادم به خاطرات برگ ریز

اینست سکوت پیانویی که نمیزند برای کسی

پیانیست نیست دفتر نت نیست سمفونی نیست قصه نیست...

حسام الدین شفیعیان

کودک های درون از برون

کودک درون بزرگ شده برون

کودک های بازی گوش کودک های سرگردان از هوش

کودک های ماتم زده بدون عروسک بدون بازی

بازی روی سطح کاغذی کاغذ روی بازی

اسم و فامیل و هوش تمام شد

از الفبا بازی کردیم با الفبا حرف زدیم

با الفبا تمام کردیم با الفبا جمع زدیم

نمره پشت سر هم زدیم...

حسام الدین شفیعیان

جهان آدمک ها

آدمها ناشناخته های آشنا هستند

سنگ قبر ها رد پای آدمک ها هستند

ما آدمک های عجیبی هستیم

ما آدمک های غریبی هستیم

ما درون خود تمام جهان را درون خود هستیم

ما در را محکم پشت سر خود بستیم.

حسام الدین شفیعیان