بلاگ
بلاگ

بلاگ

شاعر خواب های دلتنگی

شاعر خواب های دلتنگی

رویاهای قصه ی دلتنگی
تواریخ تاریخ بدون سال
سالهای قصه ی دلتنگی
پنجره ی رو به شهری آهن
آهن های قصه ی دلتنگی
کارناوال شهرنشینی بوق ممتد ترمز روی کلمات
هجایای کشیده از درد دلتنگی
ماضی بعید قصه دیروزها
فعل حال قصه امروز دلتنگی
خاطرات خیس باران زده سال شمسی
قمری زدور شعر منظومه مثنوی دلتنگی
تالاب غرق شدن کلمات بی برگی
زیر سایه سار درختان تکیده از قصه بی برگی
شاعر-حسام الدین شفیعیان

چای بریز

چای بریز حال بی تب تاب برای من بی تاب بریز
غزل بشو دو بیتی صنم بشو
پشت سر هم بریز
شور بشو
ختم برای مرحم این دل بشو
قند بریز
غزل به دل فکر مرا بهم بریز
شعر مرا جوانه شو خروش این نشانه شو
حال برایم کمی حرف بریز
پشت سر هم بریز
شاعر-حسام الدین شفیعیان

/طلوع/

به تب شعر باران بشو
شور بشو مثنویه رود بشو
شکر بریز
عسل بریز
دو بیتی ختم بریز
ماه بشو
شور دل ما بشو
بهار جانان بشو
شاه غزل خوان بشو
به تار این دل غمین نور بشو
شکن شکر به قهوه ی تلخ اثر مرحم این درد بشو
تا شکنی زخود برون به هم شوی زخود به او
لعل تب هجر تو آسان نبود
مرگ غم دل فراوان نبود
به صبح امید شکن برون بیا
به هم زنی همی زمن طلوع بیا
تار بزن
به شهر غم ساز بزن
ماه من از مه شکنی برون بیا
برون زجا ز ریشه ی فزون بیا
تشنه لبیم تشنه ی تو برون بیا
طلوع بشو
کمی زما زنور بشو
غم شدم از قند دلت که آب شود زغم چرا
چینو چنان دگر بشو
دگر زحال من بشو
مرحم درد من بشو
حسام الدین شفیعیان

میان سکوت آدمها

میان سکوت آدمها مرگ نبود
تار پر از غم نبود
تشنه ی ماتم نبود
حرف منو تو نبود
جمله همی بد زده فعله کماکم نبود
شعر غم درد نبود
آخر هر حرف مگر اشک برای دل پر غم نبود
زیرو زبر کم زروحی که مرگ در غم جسمش ناله همی کم نبود
بال من از مرگ چرا خط زده شعر مرا دار به اشک رخ زده جانب غم این چنین حرف نبود
نقطه سر خط همی کم نبود...
حسام الدین شفیعیان

/شهر ستارگان/

ستاره ها میزنند چنگو نی

شب تارو پود قشنگ ابر و مه
صبح صدا زده در بانگ شب
روی ماه تاب میخورد قشنگ
ماه رخ از دیدار یار زده
رخ پریده اما چنگو و تار زده
سکان ابری مه گرفته شب شکن
فانوسی بردار درون دریا هم هست موجو زنگ
صدایی از درون خسته ی روزگار زده
سه تاری نت ها را روی هوهو چی چی قطار زده
نت بم و نت بالا همه نت ها را در هم بر خود تار زده
صدای سکوت سمفونی همخوانی را تماشاگران را خواب زده
ناقوس زنگ زده فانوس در هم بر هم زده
ریسه چراغ را باران رعد و برق زده
کوچه را بوی یوسف برده شهر را خواب زده
مصر را کجای نقشه جغرافیا بکشم
کنعانی را بوی پیراهن یوسف کنعان زده
برگرد ای انسان تلاطم شهر را غوغا زده
انسان درون قاب شعر باران زده
سکوت سمفونی را نت زنید شکوفه باران را غزل سر فصل خزان زده
باور را داشتیم اتکای آهن را کجا زنگار زده
نمونه مردمی را تکلیف درس مردود زده
روی شعرم را جلد مصور چاپ درون زده
خود لابه لای شعرم گم شده ام
یکی مرا پیدا کند دلم را خواب زده
توی جهان گردش ایام یکی را فصلها بی تاب زده
شاعر-حسام الدین شفیعیان