
جهان در پیچ خطرناکی میرود
عاطفه خشک میشود
زندگی ماشینی له میکند
چرخه ثروت را نگر طبقات فاصله ای
فاصله های طبقاتی
و بی اعتمادی ها زیاد شده
و حقیقت گم میشود
جهان چسب زخم میخواهد
چرخه له کننده اقتصادی
حسام الدین شفیعیان

مردگان چرا بخواهند زنده شوند
زندگان هستند که آزاد شدند
از بند زمین آهن گرفته
شهر با تمام آهنی بودنش ترسناک هست
مرده ها ترسی ندارند گاهی زنده ها ترسناک تر میشوند
این یعنی آنها زنده اند و به این همه هیاهوی زندگان مردگان میخندند
حسام الدین شفیعیان

کودکی گلفروش دوان دوان
جوان درشت به سوی او روان
آدمک های پشت شیشه ماشین
نگاه ترس درون چشم کودک
گناه او فقر هست
نه گناه او زمین هست
مرد دوره گرد زنبورهای درون آشغال ها
مردم مینوشند آبمیوه را
مرد درون سطل زباله شیرین زنبور زده میگردد
با لب های خشک ترک زده از پیدا کردن روزی برای زندگی
پیرمردی با خستگی فقر را سکوت فریاد وار خود میکند
اینجا زمین هست نقطه ی نگاه زندگی
حسام الدین شفیعیان

یکی درون شهر دور میزند با بلندگو و صدای نوحه
تبلیغ از دین خود میکند
فقر گوشه ای میرود
نوحه یا نوحه شاد نوحه انگیز غم
از علی میخواند میگوید
آن سمت شهر بخشش خاموش هست
آن سمت شهر فقر در جوشش هست
آن سمت شهر یکی فرزند خود را برای نماز بیدار میکند
اگر نخوانی به جهنم میروی
انتخاب هیچ چیزی نیست
این انتخاب در سطوح موج میزند
آیا برادر ایمانی از برادر ایمانی خبر دارد
اصلان آیا ادیان چه گفته اند
تبلیغ دین اصل آن هست
حاشیه زیاد هست
حرف تنها اسلام نیست
این روزها وضعیت معنوی هم در جهان روشن نیست
انگار فصل سردی هست
حقیقت با گرز آهنی میزند
آیا ایمان بر زمین یافت میشود
فصل آدم آهنی شدن هست
فصل انتخاب با تفکر کجاست
اصل آن را گفته ایم
و فرع آن را دیده ایم
چه فصل سرد ادیانی شده هست
فصل سرد کتابفروشی که دوره گرد میگردد تا کسی از او
چه کسی پنیر مرا کجا کی چه وقت خورده یا نخورده را بخرد
سرانه مطالعه کجای قصه هست
پیراهن چاک دادن هم به علت گرانی پارچه وصله میخورد
اصلان دغدغه دیدن هست
هنرمند هم خاک درون طاقچه میخورد
معنویت را گفتم قلم شکست
با عشق به دیدن آنچه باید ببینند دعوت کنیم
فرقی ندارد مخصوصا اگر حق رود حقیقت چه
حسام الدین شفیعیان

من آدمهای تنهایی را دیدم که قبل سمت معنوی و مقامی زمینی تنها بودند
اما بعد فلاش های دوربین عکاسی آنها را زده کرد
من آدمهای تنهایی را دیدم که میخواستند بالا روند اما افتادند
من درون آدمها را دیدم
من حقیقت را دیدم
حقیقت تلخ زندگی را
و بعد از مقام باز تنهایی آن ها را
فریاد انتظار ادیانی
اما چقدر فصل سردی هست
چه خواسته عجیبی
اگر حقیقت را در زندگی بجویید
اگر حقیقت هایی را بدانید
درون خود آب میشوید
اما خدا نکند یکی هم نی بشود در جهان آدم ها
کاش حقیقت ها طلوع کنند نه غروب
حسام الدین شفیعیان